۵ ابزار دوبله با هوش مصنوعی

آخرین تاریخ ویرایش : ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
4 دقیقه
8 نظر
دوبله با هوش مصنوعی - دوبله فیلم با هوش مصنوعی

+ یک ابزار تکمیلی

 قراره تو این مطلب ۵ تا از بهترین ابزارهای دوبله با هوش مصنوعی که از زبان فارسی هم پشتیبانی می‌کنن رو بهتون معرفی کنیم. خوبی‌شون اینه که بیشترشون رایگان و راحت در دسترس هستن. تازه، آخر مطلب یه جدول مقایسه خفن گذاشتیم که با یه نگاه، همه‌چی دستتون بیاد.
بزن بریم سراغ معرفی!

۱. داب‌وِرس (Dubverse)

 اگه دنبال یه ابزار پیشرفته برای دوبله ویدئو به زبان‌های مختلف هستین، داب‌ورس یکی از بهترین گزینه‌هاست! این ابزار با استفاده از هوش مصنوعی، صداهایی طبیعی تولید می‌کنه و از فارسی هم پشتیبانی می‌کنه. کار کردن باهاش خیلی راحته و خروجی‌هاش حسابی باکیفیت هستن.

داب ورس ابزار دوبله ویدیو به زبان های مختلف - دوبله با هوش مصنوعی
داب ورس ابزار دوبله ویدیو به زبان های مختلف

 چرا داب‌ورس؟

  • دوبله خودکار و سریع با پشتیبانی فارسی
  • صداهای طبیعی و متنوع
  • ویرایش آنلاین ویدئو
  • ترجمه متون همراه دوبله

جهت ورود به سایت داب ورس (Dubverse) اینجا کلیک کنید

۲. ویول (Wavel)

 ویول یه ابزار دوبله هوش مصنوعی حرفه‌ایه که تمرکزش روی تولید صداهای طبیعی و همگام‌سازی دقیق با ویدئوهاست. اگه می‌خواین ویدئوتون مثل کارای حرفه‌ای دوبله بشه، ویول یه انتخاب عالیه.

 ویول ابزار دوبله هوش مصنوعی
 ویول ابزار دوبله هوش مصنوعی

 چرا ویول؟

  • کیفیت بالای صداها و تنوع زیاد
  • همگام‌سازی خودکار با ویدئو
  • ویرایش راحت و سریع متن
  • ایدئال برای پروژه‌های حرفه‌ای

جهت ورود به سایتویول (Wavel) اینجا کلیک کنید

۳. میسترا (Maestra)

 میسترا بیشتر به‌خاطر تبدیل خودکار صدا به متن و ساخت زیرنویس معروفه، ولی قابلیت دوبله با هوش مصنوعی هم داره! این ابزار از فارسی پشتیبانی می‌کنه و برای کسایی که دنبال یه راه‌حل سریع برای تولید زیرنویس یا دوبله هستن، خیلی مناسبه. برای ویدئوهای آموزشی و تبلیغاتی هم حسابی کاربردیه.

 ویژگی‌هاش چی هست؟

  • تبدیل متن به صدا و برعکس
  • پشتیبانی از زبان فارسی
  • تولید خودکار زیرنویس
  • صداهای قابل‌تنظیم و سفارشی

جهت ورود به سایت میسترا (Maestra) اینجا کلیک کنید

۴. ویدنوز (Vidnoz)

 ویدنوز یکی دیگه از ابزارهای خفن دوبله با هوش مصنوعیه که مخصوص سازندگان محتوا طراحی شده. این پلتفرم صداهایی باکیفیت ارائه می‌ده و قابلیت ویرایش و هماهنگی صدا با ویدئو رو هم داره. البته بیشتر برای پروژه‌های ساده پیشنهاد می‌شه، ولی امکانات خوبی ارائه می‌ده.

 چرا ویدنوز؟

  • صداهای متنوع و طبیعی
  • هماهنگی سریع صدا و ویدئو
  • پشتیبانی از فارسی و زبان‌های مختلف
  • ابزارهای ویرایش راحت و کاربرپسند

جهت ورود به سایت ویدنوز (Vidnoz) اینجا کلیک کنید

۵. اسپیچیفای (Speechify)

 اگه دنبال یه ابزار ساده برای تبدیل متن به صدا هستین، اسپیچیفای گزینه خیلی خوبیه. این ابزار به‌خاطر صداهای طبیعی و پشتیبانی از فارسی محبوب شده و بیشتر برای پروژه‌های سبک و شخصی پیشنهاد می‌شه.

 چرا اسپیچیفای؟

  • تبدیل متن به صدا با کیفیت بالا
  • رابط کاربری ساده و کاربردی
  • پشتیبانی از زبان فارسی
  • مناسب برای کارای شخصی و غیررسمی

جهت ورود به سایت اسپیچیفای اینجا کلیک کنید

ویرا؛ ابزار دوبله و دستیار همه‌کاره

تصویر وبگاه ویرا

 ویرا یه دستیار هوشمند فارسیه که کلی خدمات خفن مرتبط با دوبله با هوش مصنوعی و دیگه فناوری‌های پیشرفته ارائه می‌ده. از تبدیل گفتار به متن و متن به گفتار گرفته تا پشتیبانی از فارسی رسمی، محاوره‌ای، و حتی لهجه‌های مختلف! این یعنی ویرا می‌تونه مثل یه حرفه‌ای با زبان فارسی کار کنه.
برای استفاده از ویرا، فقط کافیه اپلیکیشنش رو از فروشگاه‌های رسمی مثل کافه‌بازار یا مایکت دانلود کنین و روی موبایلتون نصب کنین. خبر خوب اینه که ویرا همیشه در حال پیشرفته و قراره امکانات بیشتری اضافه بشه!

امکانات فعلی ویرا:

دستیار همیشگی و هوشمند شما
برای نصب نرم‌افزار کلیک کنید …

جمع‌بندی و نظر شما؟

 حالا که با همه این ابزارها آشنا شدین، کدومشون بیشتر به کارتون میاد؟ برای پروژه‌های آموزشی، محتواهای حرفه‌ای، یا حتی استفاده‌های روزمره، کلی انتخاب جذاب دارین. منتظریم نظرتون رو بدونیم!

ابزارکیفیت صداپشتیبانی از فارسیهمگام‌سازی خودکارویرایش ویدیومناسب برای پروژه‌ها
Dubverseعالیبلهبلهبلهحرفه‌ای و پیشرفته
Wavelبسیار عالیبلهبلهبلهحرفه‌ای و سازمانی
Maestraخوببلهمحدودخیرآموزشی و تجاری
Vidnozمتوسطبلهبلهمحدودساده و سبک
Speechifyخوببلهخیرخیرشخصی و سبک
رضا حاتمی
رضا حاتمی متخصص هوش مصنوعی
رضا حاتمی هستم؛ علاقه‌مند و شیفتهٔ هوش مصنوعی، کسی که از مطالعه و پژوهش در این زمینه خسته نمی‌شود.
اشتراک گذاری
ثبت نظر
نظرات کاربران
زمان رحمانی
2 ماه قبل

ه

zahraramezani1387o@gmail.com
5 ماه قبل

حسین5980:
فصل اول: شروعی سرد اما عجیب

یک روز سرد اما آفتابی بود. انگار هوا شوخیش گرفته بود؛ آفتاب می‌تابید ولی سرمای هوا تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد. بعد از کلی کار، خستگی روی تنم مانده بود. تصمیم گرفتم برم پیش دوستم سام. سام صاحب یک کافه بود و خیلی هم پولدار. ما از بچگی با هم دوست بودیم و مثل دو تا داداش واقعی بودیم.

وقتی رسیدم به کافه، یک چیز عجیب توجه من رو جلب کرد. اون‌جا پر از آدم بود، یعنی خیلی زیاد. رفتم یک سر و گوشی آب بدم ببینم چه خبره. اما وقتی صحنه رو دیدم، حالم بد شد. یک مرد روی زمین افتاده بود و انگار تشنج کرده بود. با وجود اون همه آدم، سخت بود ولی بالاخره سام رو پیدا کردم و قضیه رو ازش پرسیدم.

سام خیلی تعجب کرده بود. گفت که رفته بوده بار بگیره و وقتی برگشته، دیده که یک مرد تشنج کرده. اضافه کرد که اون مرد رو قبل از اینکه بره دیده بوده و به نظرش مضطرب می‌اومده.

بعد از هزار سال، بالاخره اورژانس رسید. مرد رو با خودشون بردن. داشتن می‌بردنش به بیمارستان که سام متوجه چیز خیلی عجیبی شد. ماشین اصلاً مال بیمارستان نبود. جعلی بود. سام سریع سوار ماشینش شد و منم پریدم کنارش. رفتیم دنبال آمبولانس.

وقتی رسیدیم بهش، یه پیچ عجیب زد و تا سام اومد دور بزنه، گمش کردیم. زدم توی سر سام و گفتم که تو هم با اون رانندگیت... فقط بلدی فرمون بچرخونی، نه تعقیب کنی!
زیر لب غر غر کنان گفت:" تو خوبی بابا! "
وقتی برگشتیم به کافه، بیشتر مردم رفته بودن. من که خیلی خسته بودم، گفتم بهتره یه قهوه بخورم. سام رو هم مجبور کردم مهمونم کنه. نشستم کنار پنجره. بخار قهوه مثل مهی نازک بالا می‌رفت و نور آفتاب از شیشه می‌تابید روی فنجان. ولی ذهنم آروم نمی‌گرفت. اون آمبولانس... اون مرد... یه چیزی درست نبود.

سام اومد کنارم نشست، بی‌حرف. فقط یه نگاه سنگین بهم انداخت. همون لحظه، صدای زنگ درِ کافه بلند شد. یه زن با چهره‌ای رنگ‌پریده وارد شد. انگار از چیزی فرار کرده باشه. اومد سمت ما، نفس‌نفس‌زنان گفت که اون مردی که بردنش، داشت حرف می‌زد. ولی زبونش مثل آدم نبود....

فصل دوم: صدایی از تاریکی

اون زن هنوز نفس‌نفس می‌زد. صورتش رنگ نداشت، انگار از جهنم برگشته بود. نشست روی صندلی روبه‌روی ما، دستاش می‌لرزید. سام یه لیوان آب براش آورد، ولی حتی لیوانو نگرفت. فقط زل زده بود به من، انگار منو می‌شناخت.

گفتم که چی دیدی؟ اون مرد چی گفت؟
زن با صدایی لرزون گفت که وقتی داشتن می‌بردنش، زیر لب یه چیزایی زمزمه می‌کرد. صداش مثل صدای آدم نبود، انگار چندتا صدا با هم قاطی شده باشن. یه جمله رو هی تکرار می‌کرد:

برمی‌گردم... همه‌تون رو می‌گیرم...

سام گفت که شاید توهم زده، ولی من مطمئن بودم یه چیزی پشت این قضیه هست. اون آمبولانس جعلی، اون مرد مضطرب، اون جمله‌ی عجیب... همه‌ش یه جورایی به هم ربط داشتن.

شب شده بود. کافه خلوت بود. فقط من و سام و اون زن مونده بودیم. بیرون باد سردی می‌وزید و صدای خش‌خش برگ‌ها می‌اومد. یه حس بد داشتم، یه حس اینکه چیزی داره نزدیک می‌شه.

ناگهان صدای تق‌تق درِ کافه بلند شد. سام رفت سمت در، ولی من گفتم صبر کن. یه نگاه از پنجره انداختم. هیچ‌کس نبود. فقط یه سایه‌ی عجیب روی زمین افتاده بود. سایه‌ای که شکل آدم نبود. انگار یه چیزی با دست و پاهای کشیده، پشت در ایستاده بود.

سام درو باز نکرد. فقط گفت که باید دوربین‌ها رو چک کنیم. رفت سمت اتاق کنترل. من و اون زن تنها موندیم. یه لحظه برگشتم سمتش، دیدم داره گریه می‌کنه. پرسیدم که چرا اون مرد این حرفو زد؟ گفت که اون مرد، شوهرش بوده. ولی یه هفته پیش مرده بوده. توی بیمارستان. با گواهی فوت. با خاکسپاری.

من خشکم زد. یعنی چی؟ یعنی اون مردی که تشنج کرده و بردنش، یه مرده بوده؟ یه مرده‌ی زنده؟ یه زامبی؟

سام برگشت با صورت رنگ‌پریده. گفت که دوربین‌ها یه چیز عجیب نشون دادن. اون آمبولانس، بعد از اینکه پیچید و گم شد، برگشت. ولی نه با راننده. فقط اون مرد توش بود. نشسته بود، زل زده بود به دوربین

. و لبخند می‌زد....!

فصل سوم: لبخند مرده

همون شب، بعد از دیدن اون تصویر از دوربین، دیگه خواب به چشم‌هام نیومد. سام هم ساکت بود، مثل یه آدمی که تازه فهمیده دنیا دیگه مثل قبل نیست. اون زن، که اسمش لیلا بود، هنوز توی کافه نشسته بود. زل زده بود به زمین، انگار منتظر یه چیزی بود. یا شاید یه کسی.

صبح که شد، هوا هنوز سرد بود ولی آفتاب دیگه اون حس شوخی رو نداشت. انگار خودش هم فهمیده بود که یک چیزی درست نیست. سام گفت باید بریم سراغ اون بیمارستانی که شوهر لیلا توش مرده بود. شاید یه سرنخ پیدا کنیم.

راه افتادیم. خیابون‌ها خلوت‌تر از همیشه بودن. یه سکوت سنگین همه‌جا رو گرفته بود. حتی پرنده‌ها هم صداشون در نمی‌اومد. رسیدیم به بیمارستان. ساختمونش قدیمی بود، با دیوارهای ترک‌خورده و پنجره‌هایی که بعضی‌شون شکسته بودن.

داخل رفتیم. یه پرستار پیر اون‌جا بود. وقتی اسم شوهر لیلا رو شنید، یه‌کم مکث کرد. بعد گفت که اون مرد واقعاً مرده بوده. حتی خودش توی مراسم خاکسپاری شرکت کرده. ولی یه چیز عجیب گفت. گفت که شب قبل از مرگش، اون مرد یه جمله‌ی عجیب گفته بود:

اونا میان... از توی خاک... از توی ذهن...

من و سام یه نگاه به هم انداختیم. لیلا رنگش پرید. پرستار گفت که بعد از اون جمله، مرد یه‌دفعه سکته کرد و تموم شد. ولی حالا، اون مرد برگشته بود. با یه لبخند. با یه تهدید.
لیلا وقتی که این حرف رو شنید گفت که حالش بده و خودش می‌ره به کافه و منتظر ما میمونه

وقتی از بیمارستان برگشتیم، هوا تاریک شده بود. کافه توی سکوت فرو رفته بود. درِ کافه نیمه‌باز بود، انگار لیلا با عجله‌ رفته باشه بیرون یا کسی بی‌صدا وارد شده باشه. سام گفت که شاید لیلا حواسش نبوده و خواسته بره چیزی بخره و درو نبسته...

وارد شدیم. همه‌چی به‌هم ریخته بود. صندلی‌ها افتاده بودن، یکی از لیوان‌ها شکسته بود، و روی زمین یه رد خون باریک کشیده شده بود. رد خون از کنار صندلی لیلا شروع می‌شد و می‌رفت تا پشت پیشخوان، بعد ناپدید می‌شد.

سام با صدای بلند صداش زد، ولی جوابی نیومد. رفتیم سمت دوربین‌ها. تصویر آخر نشون می‌داد که لیلا یه‌دفعه از جا بلند شده، با صورت بی‌حالت، و آروم آروم رفته سمت در. ولی یه لحظه قبل از اینکه از کافه خارج بشه، یه سایه‌ی عجیب از پشت پیشخوان بیرون اومد و دنبالش رفت. تصویر قطع شد.

روی میز یه یادداشت بود. با خطی لرزون، انگار با دست خونی نوشته شده باشه. نوشته بود:

منو بردن... ولی هنوز زنده‌م... هنوز فکر می‌کنم....

فصل چهارم: رد خون

بعد از دیدن اون یادداشت، دیگه شک نداشتیم که لیلا رو بردن. ولی سوال این بود: کی؟ چرا؟ و مهم‌تر از همه، چطور هنوز زنده‌ست؟

سام گفت باید دوربین‌های خیابون رو چک کنیم. رفتیم سراغ مغازه‌ی بغلی، یه سوپر قدیمی که صاحبش همیشه همه‌چی رو زیر نظر داشت. پیرمردی بود با عینک ته‌استکانی و یه ریش سفید که انگار از زمان قاجار مونده بود. وقتی فهمید دنبال لیلا می‌گردیم، گفت که شب قبل یه ماشین مشکی دیده که بی‌صدا جلوی کافه توقف کرده. کسی ازش پیاده نشده، ولی بعد از چند دقیقه، درِ عقب باز شده و یه سایه‌ی بلند و خمیده از کافه بیرون اومده و سوار شده.

پیرمرد گفت که اون سایه آدم نبود. دستاش خیلی بلند بودن، انگار استخون نداشت. بعد ماشین آروم حرکت کرده و رفته سمت جنوب شهر، جایی که دیگه هیچ‌کس زندگی نمی‌کنه.

سام گفت باید بریم اون‌جا. منم گفتم که اگه قراره بریم وسط تاریکی، باید آماده باشیم. برگشتیم کافه ی سام، اونجا یک اتاق شخصی داشت..‌‌..یه کوله برداشتیم، توش چراغ‌قوه، چاقو، یه بطری آب، و یه نقشه‌ی قدیمی از شهر گذاشتیم. سام یه اسلحه‌ی قدیمی هم داشت، از زمان خدمتش. گفت که شاید به درد بخوره.

راه افتادیم. خیابون‌ها هر چی جلوتر می‌رفتیم، تاریک‌تر و ساکت‌تر می‌شدن. ساختمون‌ها متروکه بودن، پنجره‌ها شکسته، دیوارها پر از نقاشی‌های عجیب. یه جا دیدیم نوشته بودن:
اونا بیدار شدن... دیگه دیر شده...

رسیدیم به یه کوچه‌ی باریک. رد لاستیک ماشین مشکی هنوز روی زمین بود. دنبال کردیمش تا رسیدیم به یه دروازه‌ی زنگ‌زده. پشتش یه ساختمون قدیمی بود، شبیه یه آسایشگاه روانی متروکه. در باز بود. انگار منتظر ما بودن.

وارد شدیم. بوی نم و خون خشک‌شده می‌اومد. دیوارها پر از خط‌خطی بودن، با جمله‌هایی که انگار یه دیوونه نوشته باشه. یه صدای زمزمه از طبقه‌ی بالا می‌اومد. آروم رفتیم بالا. درِ یکی از اتاق‌ها نیمه‌باز بود. سام اسلحه رو آماده کرد. من نفس‌هامو کنترل کردم.

در رو هل دادیم. لیلا اون‌جا بود. نشسته بود روی زمین، زل زده بود به دیوار. ولی یه چیزی فرق داشت. چشم‌هاش بی‌حالت بودن. پوستش رنگ‌پریده. و پشت سرش، یه سایه‌ی بلند ایستاده بود. همون سایه‌ای که توی دوربین دیده بودیم.

سایه آروم جلو اومد. صدایی ازش دراومد که شبیه زمزمه‌ی چند نفر با هم بود. گفت:

شما دیر رسیدید... حالا نوبت شماست....!

فصل پنجم: بوی پوسیدگی

سایه‌ی بلند هنوز جلو می‌اومد. صدای زمزمه‌ش مثل صدای باد توی قبرستون بود. سام اسلحه رو بالا گرفت، ولی دستش می‌لرزید. من یه قدم عقب رفتم، ولی چشمم هنوز به لیلا بود. اون‌طور نشسته بود که انگار دیگه چیزی ازش نمونده. فقط یه پوسته، یه بدن بی‌صدا.

سایه یه‌دفعه ایستاد. انگار داشت نگاه‌مون می‌کرد، ولی چشم نداشت. فقط یه صورت تاریک با خطوطی که مثل زخم بودن. بعدش برگشت سمت لیلا. دست بلند و استخونی‌شو گذاشت روی سرش. یه صدای خِرچ‌خِرچ بلند شد، مثل صدای باز شدن یه در قدیمی.

لیلا یه‌دفعه از جا پرید. ولی نه مثل یه آدم. بدنش خشک بود، حرکاتش تند و بی‌نظم. چشم‌هاش حالا سفید بودن، بدون مردمک. یه صدای خشن از گلویش دراومد، شبیه ناله‌ی کسی که داره خفه می‌شه.

سام گفت که باید فرار کنیم. ولی قبل از اینکه حرکت کنیم، صدای دیگه‌ای از پایین ساختمون بلند شد. صدای پا. نه یکی، نه دوتا. چندتا. سنگین، کند، ولی مداوم.

رفتیم سمت راه‌پله. از بالا نگاه کردیم. چندتا آدم بودن، ولی یه چیزی توی حرکاتشون عجیب بود. پوستشون خاکستری، لباس‌هاشون پاره، و صورت‌هاشون بی‌حالت. یکی‌شون داشت با سر به دیوار می‌کوبید. اون یکی، یه تکه گوشت توی دستش بود و می‌جوید، بدون اینکه حتی نگاه کنه.

من گفتم اینا آدم نیستن. سام گفت شاید آلوده شدن. ولی آلوده به چی؟ ویروس؟ نفرین؟ یا یه چیز دیگه؟

یکی‌شون سرشو بالا آورد. چشم‌هاش سفید بودن، ولی انگار ما رو دید. یه صدای ناله ازش دراومد، بعد همه‌شون با هم برگشتن سمت ما.

دویدیم. از راه‌پله پایین رفتیم، از یه در شکسته رد شدیم، و وارد یه راهرو تاریک شدیم. صدای قدم‌هاشون پشت سرمون می‌اومد. نزدیک‌تر. سریع‌تر.

سام گفت که باید بریم سمت انبار. اون‌جا یه در خروجی اضطراری هست. رسیدیم به در، ولی قفل بود. من با پا زدمش، ولی باز نشد. سام اسلحه رو درآورد و شلیک کرد. قفل شکست. درو باز کردیم و پریدیم بیرون.

هوای بیرون سرد بود، ولی بوی پوسیدگی توی هوا پیچیده بود. اون موجودات حالا فقط توی ساختمون نبودن. از کوچه‌ها، از پشت دیوارها، از زیر زمین، صداشون می‌اومد.

من پرسیدم:
اونا چی‌ان؟ آدمن؟ مرده‌ان؟ یا یه چیز دیگه؟

سام فقط گفت:
نمی‌دونم... ولی هر چی هستن، دارن بیدار می‌شن...!

فصل ششم: نوار حقیقت

بعد از فرار از ساختمون، وارد یه کوچه‌ی باریک شدیم. صدای اون موجودات هنوز از پشت سر می‌اومد. سام گفت که یه انبار قدیمی ته این کوچه هست، شاید بتونیم اون‌جا قایم بشیم یا چیزی پیدا کنیم که کمکمون کنه.

درِ انبار زنگ‌زده بود، ولی با یه فشار باز شد. داخلش تاریک بود، بوی خاک و چوب پوسیده فضا رو گرفته بود. یه عالمه جعبه، قفسه، و وسایل قدیمی اون‌جا بود. سام رفت دنبال یه راه خروجی، ولی من یه‌جورایی جذب اون فضا شده بودم. یه حس عجیب داشتم، انگار یه چیزی اون‌جا منتظرم بود.

رفتم سمت یه قفسه‌ی فلزی که پر از نوارهای قدیمی بود. بیشترشون فیلم‌های خانوادگی بودن، ولی یه نوار خاک‌خورده، با برچسبی که نصفش پاک شده بود، توجه‌م رو جلب کرد. فقط یه کلمه روش مونده بود:
آزمایش...

نوارو برداشتم. یه دستگاه پخش قدیمی اون‌جا بود، با یه تلویزیون کوچیک که هنوز سالم به نظر می‌رسید. نوارو گذاشتم توی دستگاه، دکمه‌ی پخش رو زدم.

تصویر شروع شد. سیاه و سفید بود. یه آزمایشگاه زیرزمینی نشون می‌داد. چندتا دانشمند با لباس‌های مخصوص داشتن روی یه جسد کار می‌کردن. یکی‌شون گفت که پروژه‌ی "بازگشت ذهنی" وارد مرحله‌ی نهایی شده. گفتن که تونستن مغز مرده رو دوباره فعال کنن، ولی یه مشکل هست:
اون چیزی که برگشته، دیگه انسان نیست.

تصویر بعدی یه مرد رو نشون داد که روی تخت بسته شده بود. چشم‌هاش سفید بودن، پوستش ترک‌خورده، ولی داشت حرف می‌زد. نه با صدای خودش، بلکه با چندتا صدا هم‌زمان. گفت که ذهنش پر شده از خاطراتی که مال خودش نیست. گفت که داره چیزهایی می‌بینه که توی دنیا نیستن.

بعد یه‌دفعه تصویر قطع شد. فقط یه جمله روی صفحه ظاهر شد:
اونا از ذهن شروع می‌شن... نه از بدن...

من خشکم زده بود. نوارو درآوردم، برگشتم سمت سام. گفتم که اینا زامبی نیستن، حداقل نه اون‌طور که فکر می‌کردیم. اینا ذهن‌های آلوده‌ان. خاطرات اشتباهی. آدم‌هایی که برگشتن، ولی با چیزهایی که مال خودشون نیست.

سام گفت که یعنی اینا یه جور ویروس ذهنی‌ان؟ گفتم شاید. شاید یه آزمایش قدیمی، یه پروژه‌ی مخفی، یه اشتباه بزرگ... حالا داره دنیا رو می‌بلعه.

صدای ناله دوباره بلند شد. موجودات نزدیک‌تر شده بودن. سام گفت که باید بریم، ولی من یه چیز دیگه دیدم. پشت قفسه، یه در مخفی بود. با یه علامت قرمز روش. علامتی که توی نوار هم دیده بودم.

در رو باز کردیم. یه راه‌پله‌ی مارپیچ به پایین می‌رفت. سام گفت که شاید جواب‌ها اون پایین باشن. من گفتم شاید مرگمون هم همون‌جا باشه.

ولی رفتیم. چون حالا دیگه فقط فرار نبود. حالا دنبال حقیقت بودیم....

🧟‍♂️ فصل هفتم: زیرزمین خاطرات

پله‌ها سرد بودن. هر قدمی که پایین می‌رفتیم، انگار یه سال از عمرمون کم می‌شد. دیوارها خیس بودن، بوی فلز و خون توی هوا پیچیده بود. سام جلو می‌رفت، اسلحه توی دستش، ولی من می‌دونستم که اونم مثل من می‌ترسه.

رسیدیم به یه در فلزی. روش همون علامت قرمز بود—دایره‌ای با یه چشم وسطش. سام گفت: "اگه این درو باز کنیم، دیگه راه برگشتی نیست."

من گفتم: "ما از لحظه‌ای که اون مرد لبخند زد، دیگه راه برگشتی نداشتیم."

درو باز کردیم. یه اتاق بزرگ بود، با دیوارهای سیمانی و چراغ‌های کم‌نور. وسط اتاق یه میز بود، و روی میز یه دستگاه عجیب. شبیه دستگاه EEG، ولی با سیم‌هایی که به یه کلاه فلزی وصل بودن.

یه صندلی کنار میز بود. و روی صندلی... یه مرد نشسته بود. زنده. ولی چشم‌هاش بسته بودن، و بدنش بی‌حرکت. یه مانیتور کنار دستگاه روشن شد. یه صدای ضبط‌شده پخش شد:

> "مرحله‌ی نهایی آغاز شد. ذهن‌های مرده، حالا خاطرات جدید دارن. ولی سؤال اینه... آیا خاطرات، انسان رو می‌سازن؟ یا فقط یه توهمن؟"

سام گفت: "یعنی اینا دارن خاطرات جعلی وارد ذهن مرده‌ها می‌کنن؟"

من گفتم: "نه فقط مرده‌ها... شاید زنده‌ها هم."

همون لحظه، مرد روی صندلی چشم‌هاشو باز کرد. سفید بودن. ولی لبخند زد. همون لبخند لعنتی.

گفت: "شما هم خاطره‌تون اشتباهه. شما هم آلوده‌اید. فقط هنوز نمی‌دونید."

🧠 فصل هشتم: خاطره‌ی اشتباهی

اون مرد هنوز لبخند می‌زد. ولی یه چیزی توی اون لبخند بود که مغزمو می‌لرزوند. نه ترس، نه تهدید... یه حس آشنا. انگار یه‌بار دیگه دیده بودمش. ولی کِی؟ کجا؟

سام گفت: "تو کی هستی؟"

مرد گفت: "من کسی‌ام که شما فکر می‌کنید نیستم. ولی یه‌بار بودم. توی خاطره‌هاتون."

من گفتم: "ما هیچ‌وقت تو رو ندیدیم."

مرد گفت: "مطمئنی؟ پس اون شب توی بیمارستان چی؟ اون لحظه‌ای که در باز شد و یه نفر لبخند زد؟ اون من بودم. ولی خاطره‌ت پاک شده."

سام یه‌دفعه عقب رفت. گفت: "نه... نه... من اون شب تنها بودم. هیچ‌کس اون‌جا نبود."

مرد گفت: "همین‌جاست که اشتباه شروع می‌شه. شما فکر می‌کنید خاطراتتون واقعی‌ان. ولی اونا ساخته شدن. مثل من."
نگاهم به یک وسیله جذب شد..

یه دستگاه دیگه کنار میز بود. مرد گفت: "اگه می‌خواین حقیقتو ببینین، باید وارد ذهن بشین. ولی شاید دیگه بیرون نیاین."

سام گفت: "من می‌رم. اگه قراره بدونم چی شده، باید ببینم."

دستگاه رو روشن کردیم. یه نور قرمز توی اتاق پیچید. سام نشست، کلاه فلزی رو گذاشتن روی سرش، و چشم‌هاشو بست.

تصویر روی مانیتور شروع شد. یه اتاق بیمارستان. سام کوچیک‌تر بود، شاید ده سال پیش....
یه مرد روی تخت بود. همون مردی که الان روبه‌روی ما نشسته بود. ولی اون موقع زنده بود، سالم، و داشت با سام حرف می‌زد.

مرد گفت: "اگه یه روز برگشتم، نذار دوباره اشتباه کنم."

سام گفت: "تو هیچ‌وقت اشتباه نکردی."

مرد گفت: "همه اشتباه می‌کنن. ولی بعضیا برمی‌گردن با یه ذهن دیگه."

تصویر تار شد. بعد یه صحنه‌ی دیگه. سام توی یه اتاق تاریک، با یه نقشه‌ی شهر. روی نقشه علامت‌هایی زده بود. همون علامت‌هایی که توی بیمارستان دیده بودیم.

من گفتم: "سام... تو از اول می‌دونستی؟"

سام چشم‌هاشو باز کرد. ولی حالا سفید بودن. یه لبخند زد.
همون لبخند لعنتی....!

🔪 فصل نهم: شکاف در اعتماد

سام هنوز لبخند می‌زد. ولی اون لبخند دیگه مال رفیق قدیمی‌م نبود. یه چیزی توی چشم‌هاش مرده بود. یا شاید یه چیز دیگه جاشو گرفته بود.

گفتم: "سام... تو خودتی؟"

سام گفت: "من همونم که باید باشم. ولی حالا بیشتر می‌دونم. بیشتر می‌بینم."

دستمو بردم سمت اسلحه، ولی دلم نمی‌خواست باور کنم. اون سامی که باهاش بزرگ شدم، حالا یه خاطره‌ی اشتباهی بود؟

سام گفت: " اینا فقط اشتباهن.. من تا چند دقیقه دیگه کاملا آلوده میشم ..."

من گفتم: " بدون که من هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شم خوبت میکنم ، قول میدم"

سام یه قدم جلو اومد. گفت: "برای همین اونا تو رو هم می‌خوان.

یه صدای بلند از پشت سرمون اومد. اون مرد روی صندلی ناپدید شده بود. چراغ‌ها شروع کردن به چشمک زدن. دیوارها لرزیدن. انگار زیرزمین داشت زنده می‌شد.

سام گفت: "اگه می‌خوای بدونی منشأ اینا کجاست، باید بری پایین‌تر. خداحافظ دوست قدیمی "

من گفتم: "قول میدم... بیدارت میکنم"

یه لحظه سکوت افتاد. بعد سام اسلحه‌شو گذاشت روی زمین. گفت: "اگه برگشتی، و هنوز خودت بودی... منو تموم کن."
اون جلوی چشمای من کاملا آلوده شد... ولی من قول داده بودم پس:

رفتم سمت در دوم. یه در فلزی با علامت قرمز، ولی این‌بار یه خط سیاه وسطش بود. درو باز کردم. یه راهرو باریک بود، با دیوارهایی که پر از نوشته بودن. جمله‌هایی مثل:

> "ذهن، آخرین مرز است."
> "اونا از خاطره شروع می‌کنن، نه از خون."
> "اگه یادت بره کی بودی، دیگه وجود نداری."

رسیدم به یه اتاق. وسطش یه دستگاه بزرگ بود. شبیه یه مغز مصنوعی. سیم‌ها ازش بیرون زده بودن، و یه صفحه‌ی مانیتور روشن شد.

یه صدا پخش شد. صدای همون مردی که توی نوار بود:

> "پروژه‌ی بازگشت ذهنی شکست خورد. ولی حالا، نسخه‌ی دوم فعال شده. ذهن‌های زنده، خاطرات جدید، کنترل کامل."

من گفتم: "یعنی اینا فقط زامبی نیستن. اینا نسخه‌های جدید انسانن. ساخته‌شده، نه زاده‌شده."

یه صدای دیگه گفت: "و تو... تو هم انتخاب شدی."
صدای دوستم بود... صدای سام!

💥 فصل دهم: پایان آغاز

من توی اتاق منشأ ایستاده بودم. مغز مصنوعی وسط اتاق مثل یه قلب تپنده می‌لرزید. صداها توی سرم می‌پیچیدن. خاطراتی که مال من نبودن، ولی حس می‌کردم یه‌جورایی واقعی‌ان.
صدای سام توی گوشم می‌پیچید....

یه صفحه‌ی مانیتور روشن شد. تصویر سام بود. ولی حالا دیگه اون نبود. چشم‌هاش سفید، لبخندش ثابت، و پشت سرش سایه‌هایی که حرکت می‌کردن.

سام گفت: "تو انتخاب شدی. ولی انتخاب همیشه دو طرف داره. یا می‌سوزی، یا می‌سوزونی."

من گفتم: "اگه قراره بسوزم، با حقیقت می‌سوزم. نه با دروغ."
احساس میکردم حتی سام دیگه فکر هم نمیتونه بکنه انگار برده شده بود... برده اونا...

یه دکمه روی دستگاه چشمک می‌زد. قرمز. زیرش نوشته بود:
پاک‌سازی نهایی ذهن‌ها

اگه فشارش می‌دادم، همه‌ی ذهن‌های آلوده پاک می‌شدن. ولی شاید سام هم باهاش می‌رفت. شاید حتی خودم ولی حداقل سام دوباره میتونین اختیار داشته باشه لیلا دوباره خوب میشد....

یه لحظه چشم‌هامو بستم. صدای لیلا توی ذهنم پیچید:
"منو بردن... ولی هنوز فکر می‌کنم..."

فکر کردن یعنی زنده بودن. یعنی هنوز یه چیزی از انسان بودن مونده.

چشم‌هامو باز کردم. دستمو بردم سمت دکمه. ولی قبل از اینکه فشارش بدم، یه صدای دیگه اومد. صدای خودم. ولی از مانیتور.

> "اگه اینو می‌شنوی، یعنی دیگه خودت نیستی. ولی هنوز یه انتخاب داری. یا همه‌چی رو تموم کن، یا بذار ادامه پیدا کنه. ولی یادت باشه... اونا از ذهن شروع می‌شن، نه از بدن."

من گفتم: "پس اگه ذهن آلوده‌ست، باید دوباره ساختش."
تصمیمم رو گرفته بودم باید انجامش میدادم...

دکمه رو فشار دادم...

اتاق پر از نور شد. مغز مصنوعی لرزید، بعد ترکید. صداها قطع شدن. تصویر سام محو شد. سایه‌ها ناپدید شدن. یه سکوت سنگین همه‌جا رو گرفت.

وقتی چشم‌هامو باز کردم، توی کافه بودم. همه‌چی مثل قبل بود. سام پشت پیشخوان، لیلا کنار پنجره، و من با یه فنجون قهوه.

ولی یه چیزی فرق داشت. سام گفت: "همه‌چی خوبه؟"
من گفتم: "آره... فقط یه خواب عجیب دیدم."
لیلا گفت: "خواب؟ یا خاطره؟"
یکم به فکر فرو رفتم...
من فقط لبخند زدم. ولی توی ذهنم، یه جمله تکرار می‌شد:
اونا از ذهن شروع می‌شن... و هنوز تموم نشدن."
پایان جلد اول

شهاب
2 سال قبل

اپلیکیشن ویرا با اینکه تازه در نسخه‌های ابتداییش هست واقعا عالیه. فقط در سرویس همآهنگ بعد از این که چند تغییر صدا انجام دادم، الان وقتی ضبط میکنم میگه "خطا به دلیل محدودیت در سرویس یا خطای مدل". مشکل کجاست؟ محدودیت تعداد داره؟

1پاسخ برای این کامنت
رضا حاتمی
2 سال قبل

ممنونم از بازخورد مفید شما، نظرتون جهت بررسی ثبت شد. در حال تلاش برای حل مسئله هستیم.

simin
2 سال قبل

داب ورس فارسیی هم داره ؟

1پاسخ برای این کامنت
رضا حاتمی
2 سال قبل

بله داره

محمد رضا
1 سال قبل

درود از برنامه خوبی که ساختید
ای کاش روی ویدئو هم کار کنید
مثلا ویدئو رو زیر نویس کنید و....

عاطفه آجلی
1 سال قبل

درود بر شما! 😊 خیلی خوشحالیم که برنامه رو دوست داشتید و ممنون برای پیشنهاد خوبتون. حتماً بررسی می‌کنیم که قابلیت‌های بیشتری مثل زیرنویس خودکار رو هم اضافه کنیم. البته در حال حاضر از سرویس آوانگار در اپلیکیشن ویرا هم میتونید برای تبدیل صدا به متن استفاده کنید.

بنر نصب تمام صفحات